یک حکایت

 ٢ دوست با پای پیاده از جاده ­ای عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد
، ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت:

           "امروز بهترین دوست من بر چهرهام سیلی زد."

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی این جمله را حک کرد:

               "امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد."

 دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنها صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک میکنی؟

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند، ولی وفتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

منبع : اینترنت

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
ا-ع

سلام لطف کردید تشریف اوردید[گل] خوشبختانه یا متاسفانه من به رنگ مشکی علاقه دارم.هر چند غم انگیز... بازم بیاید اونورا[لبخند] یا حق

درسا

سلام دوست عزيز پست زيبايي بود هر وقت آپ ميكني يه ندايي بده[چشمک] منم بالاخره آپ كردم حتما بيا منتظرم

خادم الزهرا (داوود)

شَها! تو شاهد میقات «لی مع اللّهی»تو شمع جمع شبستان مُلک ایجادی صیحفه ی ملکوتی و نسخه ی لاهوتی ولیّ عرصه ی ناسوت و بحر ارشادی .................................................................. ... و امروز، همراه با انتظار سبز خود و تمام آرزوهای فراموش ناشدنی، لبریز از عشق، به شادمانیِ میلادش می نشینیم؛ چشم شیعیان روشن! .................................................................. حضرت امام هادی علیه السلام: " بهتر از نیكی، نیكوكار است، و زیباتر از زیبایی، گوینده آن است و برتر از علم ، حامل آن و بدتر از بدی، عامل آن است و وحشتناك تر از وحشت، آورنده آن است... .................................................................. اللهم عجل في فرج مولانا صاحب العصر و الزمان.... التماس دعا یا مولا علی مدد ...

دلتنگی های یک عمه

وقتي که غنچه هاي شکوفا با خارهاي سبز طبيعي در باغ ما عزيز نماندند گلهاي کاغذي نيز با سيم خاردار در چشم ما عزيز نمي مانند قیصر امین پور

دانشجو

سلام دوست خوبم . ممنون از حکایت . عالی بود . یا علی[عینک][گل]

وحید

من که سعی می کنم کلا آزار دیگران را پاک کنم و آن را ننویسم . خوشحالم کردی به من سر زدی . [گل]