حاجی! پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟!!


2009-11-11_112058.jpg




بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله "صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟


حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!


بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........


حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.


- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟



YKUXV1F65K.jpg



حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟


- هیچی حاجی همینجوری !!!


-همین جوری؟ که چی بشه؟


- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟


- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........



WR9TEC9QVN.jpg




حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.


جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟


و همچنان می خندید.


حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.


یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!


حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد. می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.


هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟



منبع: بلاگ طنز جبهه

/ 6 نظر / 16 بازدید
مسافر

مهدی جان: خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست آیینه ی تو را ز بلور آفریده اند پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش خورشید را برای ظهور آفریده اند اللهم عجل لولیک الفرج

هم عهدان منتتظر-جشنواره

فرهنگسرای تخصصی مهدویت یزد در نظر دارد مسابقه کشوری وبلاگ نویسی را با موضوعاتی نظیر امید و انتظار،وظایف منتظران،انواع انتظار و موضوعات آزاد مهدوی در قالب جشنواره آخرین امید در یزد برگزار نماید. علاقمندان میتوانند جهت آگاهی از جزئیات و تکمیل فرم ثبت نام به این آدرس www.akharinomid.ir مراجعه نمایند یا در صورت نیاز با تلفن 6264700-0351 در روزهای یکشنبه و پنجشنبه ساعت8تا12صبح تماس بگیرند.تکمیل فرم الزامیست.

علیرضا

بگفته استاد بزرگوار" صمدی آملی" اخلاق مدتهاست در جامعه فراموش شده از رئیس و وزیر و وکیل گرفته تا طفل دبستانی ... سلام همسنگر " معتمدآریا فاطمه نیست,فاسقه است" به روزم و منتظر حضور شما با ارائه نظر که برام خیلی مهمه نظرتون ممنون تبادل لینک هم خواستید اول لینک کنید و بعد اطلاع بدید لطفا

جواد آقایی

سلام اماما! حقیقتا وارث حقیقی تو اوست و نه بیت خمینی... کربلا ببینمتان یا علی[گل]

مائده

سلام خیلی جالب بود. احسنت[دست]

طهورا

سلام قولا من رب الرحیم با مطلب " هرکجا میخواهی باش!" بروزم. یا علی